6 ماه برگشتنش رو با موقعی که میدونست من از مغازه میام بیرون تنظیم می کرد تا به من بگه مثلا من یکی رو دارم. یا میومد جلو مغازه sms بازی میکرد که من ببینم. حالا که فهمید وا دادم و کارش رو به نحو احسن انجام داده، دیگه سعی میکنه خودش رو نشون نده و البته منم همینطور. البته از همون تک و توک فرصت هایی هم گیرش میاد استفاده میکنه. دیشب دید هستم و تو مغازه موندم از سر کوچه دوید تا خونه که مثلا با من یک موقع روبرو نشه و با دستم بعد زنگشون در زد که درو زود براش باز کنند. البته مشکلش این نیست. میخواد من که تو مغازه ام بفهمم که رفته با یارو بیرون و منو بچزونه. اینطور که پیداست ولم نمیکنه تا مطمئن بشه خوردم کرده. به طرز عجیبی باهام دشمن شده. البته از اون نگاه تحقیر آمیزی که کرد بهم هنوز چشم تو چشم نشدیم که ببینم چطوری نگاه میکنه. یک ماه تموم کاری کردم باهاش روبرو نشم. بیچاره ام تا اینو از ذهنم بیرون کنم. صاف جلو چشممه.
به خودم میگم مثلا من میرفتم با این وارد رابطه میشدم و به مشکلی میخوردیم میزد داغونم میکرد. اون نگاه های مظلومانه و مهربانانه که همه اش پی جلب توجه من بود تبدیل شده پر از خشم و کینه و حتی تمسخر! تجربه عجیبی شد برام. ترسی انداخت به جونم که این مدت همه اش میگم خدا سر ازدواج و اینها بهم رحم کنه. خیلی سخته یکی رو که بشه باهاش کنار اومد رو پیدا کنی و سالها تحملش کنی و اونم تحملت کنه و ...
به خودم میگم مثلا من میرفتم با این وارد رابطه میشدم و به مشکلی میخوردیم میزد داغونم میکرد. اون نگاه های مظلومانه و مهربانانه که همه اش پی جلب توجه من بود تبدیل شده پر از خشم و کینه و حتی تمسخر! تجربه عجیبی شد برام. ترسی انداخت به جونم که این مدت همه اش میگم خدا سر ازدواج و اینها بهم رحم کنه. خیلی سخته یکی رو که بشه باهاش کنار اومد رو پیدا کنی و سالها تحملش کنی و اونم تحملت کنه و ...